تبلیغات
بیـن الـحـرمـیـن - اشعار اسارت و حرکت کاروان به سوی شام وکوفه
 
بیـن الـحـرمـیـن
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیهالسلام فی الدنیا و الاخره
درباره وبلاگ


اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیهالسلام فی الدنیا و الاخره

مدیر وبلاگ : بین الحرمین
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
لطفاامتیاز بدهید







.. .. .. . .


اشعار اسارت



آنان که خیام را به غارت بردند

همه ی اهل حرم را به اسارت بردند

تا تسلی بدهند داغ یتیمان حسین

همه را گودی مقتل به زیارت بردند




شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید

ساز با ناله ی ذریه ی زهرا نزنید

سر مردان خدا را به سر نیزه زدید

مرد باشید دگر سنگ به زن ها نزنید

به زنان بر سر بازار اگر سنگ زدید

دختران را به کنار سر بابا نزنید

علی و فاطمه در جمع شما استادند

پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید

به اسیری که بود در غل و زنجیر زدید

به یتیمی که دویده است به صحرا نزنید

رقص و شادی جلوی محمل زینب نکنید

پای سرهای بریده به زمین پا نزنید

بگذارید برای شهدا گریه کنیم

خنده بر داغ دل سوخته ی ما نزنید

کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است

تازیانه به تن زینب کبرا نزنید

به تماشای سر پاک حسین آمده ایم

اینقدر دست به هنگام تماشا نزنید

" حاج غلامرضا سازگار "

 



از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند

بر زخم کهنه ی پرمان سنگ می زنند


وقت نزول سوره ی توحید بر لبت

ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند

وقتی که سنگشان به سر نی نمی رسد

سمت سکینه خواهرمان سنگ می زنند

از پای نیزه فاطمه را دور کن پدر

این کورها به مادرمان سنگ می زنند

بغض علی بهانه ی خوبی برایشان

حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند

وحید قاسمی




 خنده بر پاره گریبانی مان می کردند

 خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند


 پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم

 خوب آماده ی مهمانی مان می کردند


 از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه

 سنگ را راهی پیشانی مان می کردند


 هر چه ما آیه و قرآن و دعا می خواندیم

 بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند


 شرم دارم که بگویم به چه شکلی ما را

 وارد بزم طرب خوانی مان می کردند


 بدترین خاطره آن بود که در آن مدت

 مردم روم نگهبانی مان می کردند


 هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس نبود

 تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند

     
  شاعر : علی اكبر لطیفیان




ای دلاور که برسر نی سواره می آیی

ماه زینب که بین 17 ستاره می آیی


بار دیگر توان بده قلب زار خواهر را

با لب خشک خود بخوان آیه های کوثر را

هلالم کردی ای هلال من

نگاهی کن به روز و حال من

ای که دل میبری ز هر دلبری به بوی خود

می کشی با نگاهی و می کشی به سوی خود

یوسف من که رو به بازار کوفیان کردی

کوفه دیوانه شد چه ها بر سر من آوردی

هلالم کردی ای هلال من

نگاهی کن به روز و حال من

گر چه سر بر بدن نداری عزیز جان من

می درخشی همیشه چون مه در آسمان من

ای مه من که غرق خونی به ابر شمشیری

از چه رویی نتابی و دست من نمی گیری

هلالم کردی ای هلال من

نگاهی کن به روز و حال من


از تماس تازیانه هر تنی آزرده بود

صحنه را عباس اگر میدید بی شك مرده بود

تا غروبِ روز عاشورا خدا خود شاهد است

عمه ی سادات را كوچك كسی نشمرده بود

از همان ساعت كه سقا رفت سمت علقمه

حالِ زینب مثل زن های برادر مُرده بود

خواست در آغوشِ خود گیرد حسینش را نشد

بس كه تیر و نیزه بر جسم حسینش خورده بود

فكر میكردند نفرین كرده در حالی كه او

دستهایش را برای شكر بالا برده بود

" کاظم بهمنی "





بـر نیـزه روی پا ی خــودت ایستاده ای

مردی شدی برای خودت ایستاده ای

 

مـثـل بـزرگـهای قبـیـله چـه بــا غرور

بـر پـای ادعـای خـودت ایـسـتاده ای

 

شانه به شانه همه سـرهای قافله

هـمراه مـقـتـدای خودت ایستاده ای

 

تو پـای به پای اکبر و عباس بر سنان

تنـها بـه اتـکای خـودت ایـستاده ای

 

ذبـح عـظیـم بـت شـکـن پـیــر کـربلا

در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای

 

ای خضرتشنه کام دراین گوشه کویر

بر چـشمه بقـای خودت ایستاده ای

 

ما بـیـن نـاقـه هـای من وعـمه زینبت

در مروه و صفای خودت ایـستاده ای

 

را ست چگونه بر سر نی بند میشود؟

بی شک توبا دعای خودت ایستاده ای

 

در آسـمان ابـری سنـگ و کلوخ شهر

بـا سـعـی بالـهای خودت ایستاده ای

 

پیـش سپـاه ابـرهــهِ عـابـران شــام

مانند کعــبه جـای خـودت ایستاده ای

 

مـن را دعـا کن از سر نی کودک رباب

در محضـر خـدای خـودت ایستاده ای


وحید قاسمی





ای آیه های فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بی شماره ات ای بی نشان بگو

معراجِ ارجعی تو در خون چسان گذشت

در ازدحامِ آن همه تیغ و سنان بگو

من شرح می دهم غمِ تاراجِ خیمه را

از خنجرِ شقاوت و این ساربان بگو

سرداده اند قهقه وقتی كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات این بار جان بگو

دارند می برند در این عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

اوّل زنِ اسیرِ بنی هاشمی شدم

تا انتهای رفتنِ در ریسمان بگو

عباسِ غیرتی من از نیزه پاسخی

بر طعنه های حرمله ی بد دهان بگو

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه های زجر هوادارِ من بمان

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشیده غم جگرم را گرفته است

از تو بگو چگونه خداحافظی كنم؟

بُغضی گلویِ نوحه گرم را گرفته است

ترسم كه پای دختر تو لِه شود در این

زنجیرها كه پای حرم را گرفته است

از خیمه های سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روی سرم را گرفته است

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ریخت

هر چشمِ هَرزه دور و برم را گرفته است

نیزه ز نبشِ قبرِ كسی حرف می زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

هفده سرِ به نیزه مرا اوج می دهد

حالا كه كعبِ نیزه پَرم را گرفته است

اینان كه دورِ آینه دیوار می كِشند

از تازیانه ها چقدر كار می كِشند

علی رضا شریف



 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
--
--
-- .. .. .
ذکر کاشف الکرب .
دعای عظم البلا .
دعای فرج