تبلیغات
بیـن الـحـرمـیـن - اشعار حضرت رقیه (س) زمزمه ،زمینه ،روضه ،واحد سنگین (2)
 
بیـن الـحـرمـیـن
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیهالسلام فی الدنیا و الاخره
درباره وبلاگ


اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیهالسلام فی الدنیا و الاخره

مدیر وبلاگ : بین الحرمین
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
لطفاامتیاز بدهید







.. .. .. . .

اشعار حضرت رقیه (س) زمزمه ،زمینه ،روضه ،واحد سنگین (2)

http://hazratfatemezahra348.persiangig.com/image/ahlulbayt/hazrate-roghaye-01.jpg


http://beynolharamein128133.mihanblog.com/


شکلک های محدثه





اشعار حضرت رقیه (س)


زمزمه ،زمینه، مرثیه روضه،واحد سنگین

(2)


------------------------------------------------------------------------------------------------


تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری

نه ، که گفته که تو جا در دل دنیا داری

تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری

 

شور ذکر تو که شیرین شده از این جهت است

که به نامت نمک حضرت زهرا داری

 

هر کسی لایق آن نیست شود سینه زنت

این هم از گوشه ی چشمیست که بر ما داری

 

دل ارباب سر ذوق می آید وقتی

جا در آغوش علی اکبر لیلا داری

 

شام تسخیر سپاه اسرا شد زیرا

تو به دوشت علم زینب کبری داری

 

رُك و رو راست حسودیم می آید وقتی

كه عمویی چو علمدار حرم را داری

 

علی صالحی


------------------------------------------------------------------------------------------------


بـا عـشــق و تـولـای تــو ای دُردانـه

عشــق دگـران بـود کـم از افـســانـه

هـرکـس کـه مـنـکر وجـود تـو شـود

مــن مـعـتـقـدم بـه حـق بـود دیـوانـه


------------------------------------------------------------------------------------------------


بـی شُــبـهـه مـخـالـف تـو باشـد گمراه

دیـنـی کـه بـود مدعـیـش هـسـت تـبـاه

در روز جـزا بـَهـر رهـایـی ز عـذاب

تـنـها بـه مـحـبـان تــو حـق داده پـنـاه


------------------------------------------------------------------------------------------------
 


تـنـهـا در ِ خـانـه ی تــو را خـواهم زد

درمـانـده شـوم تـو را صـدا خـواهم زد

ای رقــیـه ی بــت الحسـین بـر سـیـنـه

مـن سـنگ تو را در همه جا خواهم زد

 




------------------------------------------------------------------------------------------------



   ور نه این صورت نشان از مادر عصمت نداشت! 


  دید بـا اینکه زمین خوردم مرا حُرمت نداشت

        دخـتـرت بـابـا بـرای گریـه هم مهـلـت نداشت

        هرچه گفتم من یتیمم ، باز مویـم را کـشـیـد

         نانجیب انگار ترس از گیسوی عصمت نداشت

          اسـتـخـوان نـازکـم را بـس کـه زیـر پـا گرفـت

        زانوان اُفـتـان و خـیـزانم دگـر طاغت نـداشـت

          صـورت مـجـروح مـن آمـاده ی سـیـلی نـبـود

                لیک آن جـلاد ، جـز مـحـکـم زدن نیـت نداشـت       

      خوب شـد بـر صـورتم گُـل کاشت دستان عدو

         ور نه این صورت نشان از مادر عصمت نداشت! 



------------------------------------------------------------------------------------------------





دشـت و شـب و طفل نابلد ... واویـلا

 

گـر شـمـر حـرامـی بـرسـد ...  واویـلا

 

از حضرت مهـدی معذرت می خواهم

 

پـهـلـوی رقـــــــ ـیـه و لـگـد ... واویـلا


------------------------------------------------------------------------------------------------
 


گُلِ سر نیست ولی موی سرم هست هنوز



گُلِ سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

تـن مـن آب شــد امـا اثـرم هـســـت هـنــوز

 

جای سیلی ز روی گونه من پاک نشد!

رد شلاق بـه روی کمرم هسـت هنـوز

 

می تـوانـم بــه خــدا بــا تـو بـیـایـم بـابـا

جان زهرا کمی از بال و پرم هست هنوز

 

گفتم ای دختر شامی برو و طعنه نزن

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

 

منکه از حـرمـلـه و زجر نخواهـم ترـسید

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

 

گـفـت کـه می زنـمـت اسـم پـدر را بـبـری

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

 

هـمـه دم نـاز کشـید و بـه دلم تـسـکـیـن داد

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

 

بـا زمین خوردن من دیده خود می بـنـدد

شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

 

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

همـه خـاطـره هـا در نـظـرم هـسـت هـنوز

 

غـصـــه مـعـجر مـن را نـخـوری بـابـا جـان

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

مهدی نظری

 

------------------------------------------------------------------------------------------------


دردم این است عمو نیز در این قافله نیست
 

دردم این است عمو نیز در این قافله نیست

مثل من پای کسی پر شده از آبله نیست

 

گفتم از منبر نی آیه توحید نخوان

سنگ ها منتظر و خواندن تو بی صله نیست

 

عمه ام شاهد من خورده مگیری بابا

بس که بر خار دویدم نفس هروله نیست

 

بی قباله به من از حرص فدک سیلی زد

بدتر از مادر تو گشته ام اما گله نیست

 

گله این است که آن روز ندیدم رفتی

گوشوار همه ی ما پس از آن زلزله نیست

 

دوست داری که بپرسی گل سرهام کجاست؟

پاسخ من فقط این است پدر جان بله ...نیست

 

از سر نیزه پدر خوب ببین دور و برت

چادرم روی سر دخترک حرمله نیست؟

 

نیمه شب با سر تو گرم سخن می شوم و ...

مطمئنم سخم با تو کم از نافله نیست

 

نور چشمان مرا گرچه به سیلی کم کرد

یا علی گفتن من پشت عدو را خم کرد

مهدی نظری
 




------------------------------------------------------------------------------------------------

اینجا بهانه های زدن جور می شوند

اینجا بهانه های زدن جور می شوند

کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی


اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند


آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانه ی شان هم تمام شد

امروز هم به نیت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد


اینجا كه زخم از در هر خانه میزنند

اینجا كه بند بر پر پروانه میزنند

با گوشواره های خودم ناز میكنند

این دختران كه سنگ به ویرانه میزنند


صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند


از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من نه مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود


دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نا مردهای شام چه مردانه می زنند

دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو

دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

 
حسن لطفی


------------------------------------------------------------------------------------------------


بالای ناقه موی مرا باد میکشید

بالای ناقه موی مرا باد میکشید

پائین ناقه چکمه سرم داد میکشید

 

بالای ناقه غصه ی روبنده داشتم

پائین ناقه عمه ی شرمنده داشتم

 

بالای ناقه زلف گره خورده داشتم

پائین ناقه چادر آزرده داشتم

 

بالای ناقه اشک علمدار دیده ام

پائین ناقه دشت پر از خار دیده ام

 

بالای ناقه غربت گودال دیده ام

پائین ناقه گریه ی خلخال دیده ام

 

بالای ناقه مقنعه ی پاره داشتم

پائین ناقه تاول آواره داشتم

 

بالای ناقه کار به تحقیر میکشید

پائین ناقه پهلوی من تیر میکشید

 

بالای ناقه گرد سرت شاپرک شدم

پائین ناقه نقشه ی راه فدک شدم

 

بالای ناقه بخت بد آورده داشتم

پائین ناقه چشم ورم کرده داشتم

 

بالای ناقه خون جگری بود و کعب نی

پائین ناقه در به دری بود و کعب نی

 

بالای ناقه بال و پری بسته داشتم

پائین ناقه سلسله ی خسته داشتم

 

بالای ناقه خم شدم از بار غم پدر

پائین ناقه نیمه شبی گم شدم پدر

 

بالای ناقه سنگ سرم را شکست و رفت

پائین ناقه زجر پرم را شکست و رفت

 

بالای ناقه کوچه و بازار دیده ام

پائین ناقه غارت اغیار دیده ام

 

بالای ناقه شام بلا بود و عمه ام

پائین ناقه طشت طلا بود و عمه ام

 

بالای ناقه حرمله با سنگ زد مرا

پائین ناقه دختر او چنگ زد مرا

 

بالای ناقه بی هدفم پرت کرده اند

پائین ناقه نان طرفم پرت کرده اند

 

بالای ناقه نیزه تو بد بیار بود

پائین نیزه صحبت شرط و غمار بود

 

بالای ناقه خارجی ام تا صدا زدند

پائین ناقه پیر زنان عمه را زدند

وحید قاسمی


------------------------------------------------------------------------------------------------


از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب


از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب

داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای

گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد

می گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای

من با هوای دیدن تو زنده مانده ام

جویای گنج بودم و ویرانه نشین شدم

ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی

با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شدم

تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه

دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم

تا یک نگه ز گوشه ی چشمی به من کنی

من چشم از سر تو دمی بر نداشتم

با آنکه آن نگاه ، مرا جان تازه داد

اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی

یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد

گویا توان دیدن عمّه نداشتی

من کنار عمّه سِتادم به روی پای

مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم

دستی سیاه بی ادبی کرد با سرت

من هم کبود دست روی سر گذاشتم

با آنکه دستبرد خزان دیده ای و لیک

باغ ولایت است که سر سبز و خرّم است

رخسار توست باغ همیشه بهار من

افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است

ای گل اگر چه آب ندیدی ولی بُوَد

از غنچه های صبح لبت نو شکفته تر

از جورها که با من و عمـّه شد مپرس

این راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته تر

هر کس غمم شنید، غم خود زیاد برد

بر زاری ام ز دیده و دل ، زار گریه کرد

هر گاه کودک تو ، به دیوار سر گذاشت

بر حال او دل در و دیوار گریه کرد

ای مه که شمع محفل تاریک من شدی

امشب حسد به کلبه ی من ماه می برد

گر میزبان نیامده امشب به پیشواز

از من مَرَنج، عمّه مرا راه می برد

گر اشک من به چهره ی مهتابی ام نبود

ای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشت

معذور دار، اگر شده آشفته موی من

دستم بر شانه به گیسو رَمَق نداشت

ویرانه،غصّه،زخم زبان،داغ، بی کسی

این کوه را بگو، تن چون کاه چون کِشَد؟

پای تو کو؟ که بر سَرِ چشمان خود نَهم

دست تو کو؟ که خار ز پایم برون کشد

سیلی نخوره نیست کسی بین ما ولی

کو آن زبان؟ که با تو بگویم چگونه ام

دست عَدو بزرگ تر از چهره ی من است

یک ضربه زد کبود شده هر دو گونه ام

یکبار سر به گوشه ی ویران بزن ، ببین

من خاک پای تو به جبین می کشم بیا

کن زنده یاد مادر خود را ببین چسان

خود را از درد روی زمین می کشم بیا

گر در بَرَت به پای نخیزم ز من مپرس

اما ببخش، نیست توانی به پای من

نه شمع در خرابه، نه تو گفتگو کنی

مشکل شده شناختن تو برای من

ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من

دست از جهان و هر چه در آن هست می کشم

سیلی، گرفته قوّت بینایی ام

من تا شناسمت به رخت دست می کشم

ای گل، زعطر ناب تو آگه شدم، تویی

ویرانه، روز گشته اگر چه دل شب است

انگشت ها که با لب تو بوده آشنا

باور نمی کنند که این لب همان لب است

استاد حاج علی انسانی

------------------------------------------------------------------------------------------------

بقیه روی لینگ زیر کلیک کنید





شکلک های محدثه









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
--
--
-- .. .. .
ذکر کاشف الکرب .
دعای عظم البلا .
دعای فرج